|
نیلوفر مرداب |
|
|
من دختری را می شناسم
که 21 سال بیشتر عمر نکرد و در اوج 21 سالگی متوقف شد، سپس
من بدنیا آمدم. حالا من هم 21 سال دارم!و گاه من هوس می کنم که دست او را بگیرم و به زندگی
بیاورم، ... اما او در این دنیا غریب است، غریبه است! دوران او گذشته است، و انگار
قرنها گذشته است، و موزه ای هم برای دخترهای 21 ساله ساخته نشده که او را بدانجا
بسپارم! وقتی پاهای بیست و چندروزه گی اش لغزید و در چشمان غریبه ای نگاه کرد که هیچ شباهتی به آن چشم های کهربایی نداشت وقتی که
آسمان مثل فرش کهنه کثیف شد، سپس من بدنیا آمدم، به دنبال آن زن که هرگز ورای 21
سالگی را ندید ... من در جشن زاد خودم در 21 سالگی می اندیشم که اگر سرمای ناباوری
ها و بی اعتمادی ها در جانش رخنه نمی کرد، او یخ نمی زد، منجمد نمی شد و شاید خنده
هایش پخته می شد و زیبا می شد و مثل خنده های یک زن جا افتاده طناز می شد، شاید
بلوغ می یافت و حالا شادی را به اطمینان بلوغ گره می زد و گامهایش حرکت او را روی
آینده اش جلومی برد، و زیر وحشت لحظه ها متوقف نمی شد. شاید من و او حالا می
توانستیم سن هایمان را به هم گره بزنیم و جشن تولد 42 سالگی را بگیریم! من نمی خواهم با انجماد زنی که از امسال، هر سال یک سال از من کوچکتر می شود زندگی کنم، می خواهم که به او نزدیک شوم ... با او روبرو شوم...او را ببینم ... او را مثل حرم غبارروبی کنم و بشناسم، سرم را روی سینه اش بگذارم و ضربه شعرهایش را بشنوم، وطنین بلند خنده هایش را به گوش هایم بسپارم که در خاطره ام آویزان کند وشاید گاه که خیلی خوشحالم آنها را در دهانم به نمایش بگذارم. باید به این سن می رسیدم که شهامت آن را بیابم که بگویم من او را دوست دارم! دلم برایش تنگ می
شود، و دلم می خواهد او زنده می ماند و به زندگی اش ادامه می داد، شلوار و کاپشن
لی می پوشید، سفره عقد می داشت... من می خواهم او را از گذشته بیرون بکشم، زیر پایم بگذارم و قدبلندی کنم دلم می خواهد او را از نزدیک ببینم، بغلش کنم و دلداری اش بدهم! اشک های گرمی بریزم که 21 سال آتش زندگی ام را زیرشان گرفته ام! دلم نمی خواهد آن دختر تا ابد بیست و یک ساله
بماند... نمی دانم چه می خواهم، شاید می خواهم بپذیرم که او به دنیا بر نمی گردد،
که یک جایی قیچی عظیم کثیفی که زنگار ترور گرفته بود مرا از 21 سالگی ام برید! و
من را به دره ای یک قدم مانده به جهنم پرت کرد. و پس از آن هرگز لذتی در آرایش
کردن نیافتم، هرگز خودم را زن زیبایی ندیدم، و دیگر لباس تنم را به نمایش نمی
گذاشت، بلکه همیشه فقط آن را می پوشاند. لذت های من را دزدیدند و کشتند و یک جایی
گم و گور کردند و صفحه حوادث هیچ روزنامه ای هم خبرش را ننوشت... حالا وقتش رسیده
– حالا که 21 سال از عبور کوه های یخ که نسل دایناسور ها را منقرض کرد می گذرد -
من می خواهم شعرهای دخترجوان را ازش بگیرم، خنده هایش را بخاطرم بسپارم، و خودش را
در مقبره باآبرویی دفن کنم.
زن است دیگر جوری عاشق می شود که حس میکنی هیچ گاه از کنارت نمی رود اما وقتی می شکند جوری می رود که حس میکنی هیچ گاه عاشقت نبوده خداحافظی بوق و کرنا نمی خواهد + مرا ببخش اگر خانه ام برای دو نفر کوچک بود.خدا....
فراموش می شوم
راحت تر از ردپایی بر برف که زیر برفی تازه دفن می شود راحت تر از خاطره ی عطر گیجی در هوا که با رهگذری تازه از کنارت رد می شود و راحت تر از آنکه فکر کنی فراموش می شوم و چقدر دروغ گفتن در پاییز راحت است ! وقتی یادت نمی آید کدام یکشنبه عاشق ترین زن دنیا بودم و کدام یکشنبه پیراهنت آنقدر آبی بود یادت نمی آید و سال هاست کنار همین شعر ایستاده ام و هی به ساعتی نگاه می کنم که عقربه هایش درست روی شش از کار افتاده اند اینجا کجاست ؟ کدام روزِ کدام سال است ؟ من کی ام ؟ من حتی نام خودم را فراموش کرده ام می ترسم یکی بیاید و با اولین اسمی که صدا می زند لیلا شوم می ترسم پیراهن آبی پوشیده باشد و یادش نباشد دیگر « چنانکه افتد و دانی » برای من دیر است و آنوقت با عریانی پیرم چه خواهی کرد ؟ اگر فراموش کرده باشی قرارهایمان را فراموش کرده ایم . +انقدر راحت رفت که انگار نه انگار من وجود داشتم...هیچ وقت...هیچ جا...و از حافظه ات پاک میشوم برای همیشه! هر روز حوالی ساعت دو در همین خیابان همین گوشه , کنار همین جدول ,کنار همین درخت ,کنار همین دکه روزنامه فروشی یک خاطره می میرد تو می بینی از میان عابران این خیابان یک خاطره کم می شود از حافظه خیابان از سایه درخت و در هیچ روزنامه ای نوشته نمی شود... می ترسی از سالها گذر از این فراموشی بلند چادر مادر را محکم میگیری گوشه ای از تاریکی که در آن پیچیده ای... می ترسم از این که گم شوم در این خیابان میان خاطرات گذشته ای که گذشت در میان این عبور و دیگر مرور نشوم مثل تمام عابران دیگر گذر نخواهند کرد از این خیابان مبتلا به آلزایمر که مسری ست این درد این ترس ترس از گذشته ای هر روز از این خیابان گذر می کند و هیچ کس نمی پرسد هیچ کس نمی فهمد به کجا می روند این خاطرات سرگردان از دور از دورتر و هیچ کس عقب را نگاه نمی کند که بپرسد : اسم این خیابان چیست...
اسفند که رسید باورم شد تنها چیزی که یک لحظه هم درنگ ندارد و بی خیال از غم و شادیِ من و تو می گذرد...زمان است
اسفند همیشه تلنگریست برای من که نمی دانم چرا هر سال هزار تصمیم میگیرم که آدم دیگری شوم و نمی دانم این آدمِ دیگر باید چه کند که در اسفند سال بعد سرش را بالا بگیرد و از این عبور شتابزده زمان پریشان نباشد... شاید زیاد سخت میگیرم من نه دلی را شکستم و نه لحظه ای از دلم غافل شدم....ولی اسفند...؟ دل به دریا بزن و با خودت روراست باش...و به قلب هایی که شاید...شاید.... امان ازین شاید ها که نمیدانم که چرا درست در اواسط هرسال دلم را میلرزاند و مجبورم می کند سعی کنم سال دیگر... اسفند دیگر شایدی نباشد و دلم آرام تر باشد از همه اسفند هایی که رفته و هیچ گاه باز نمیگردد. +این اسفند هم دود می شود مقابل چشمان نیمه باز زندگی ام!
شبی که برای اولین بار تو رو دیدم رو به روی آینه ایستادم
فکر میکردم ما کاملا شبیه هم هستیم طرز نگاه کردنمون یا دودو زدن چشم هامون یا پلک زدن هامون وقتی نفس میکشیم یا وقتی در عین تردید اعتماد به نفس رو موقع حرف زدن با دیگران بازی میکنیم ما خیلی شبیه هم هستیم فکر میکنم خیلی راحت میتونستم خودمو به تو تبدیل کنم تو اینطور فکر نمیکنی؟؟؟ حالا که بعد از مدت ها فکر میکنم به نظرم میاد چقدر ملال انگیز بوده وچقدر دلم برای اون ملال تنگ شده شاید هیچ وقت اون برای من واقعی نبود اما رنجی که از هم بردیم واقعی بود. سکوت کردن....در انزوا به سربردن...و دوباره سکوت کردن!
برچسبها: پرسه در مه
از تو که حرف میزنم، همه ی فعل هایم ماضی است حتی ماضی بعید، ماضی خیلی خیلی بعــــــــــــید کمی نزدیک تر بنشین دلم برای یک حــــــــــــــــال ســـــــــــــــــاده تنگ شده است گاهی نبايد هي باخود تكــ ـــ ــرار كرد حرفها را!
فكر هم نبايد كرد! اصلا هيچ كاري نبايد كرد ... حتی نبايد نوشت! بايد ... سكوت كرد عميقا سـ ــــ ــكوت كرد ...
+ فراموش کردن گذشته کار آسانی است ! کافی است دراز بکشم ، چشمهایم را ببندم و نفس نکشم ! +این بار خودم در دست تعمیرم...مدتی سکوتم را ببخشید تا خودم را بسازم!
تو چرا شبیه کسی نیستی؟
که من لا اقل یکی را با تو اشتباه بگیرم! که دلم خوش باشد به آن شباهت، به لحظه ای،به جرقه ای، که به یادم آورد قطره ای از دریای پشت نگاهت را چرا؟ چرا هیچ کس شبیه تو نیست؟
+ من دلم بارون می خواد با یه چتر سوراخ . برچسبها: ژرفا, کارگردان, حجت قاسم زاده بلند می شوی از خواب های کوتاهت دلت عجیب گرفته عجیب تر راهت... امروز چقدر غریبه میشود با تمام دیروز ها و هر روز هایی که مدام در تقویم تکرار میشود آی آدمها! امروز , در این لحظه همین حالا در مردمک این شهر می میرد... و این بزرگترین مناسبت جشن امروز , ساکت آرام مثل هر روزی که طلوع میکند تمام میشود و تکرار هنوز هم مناسبت تقویم ماست حتی اگر تمام امروز ها مثل تمام دیروز ها در غربت روزمرگی در تنهایی خودشان بمیرند , این جا کسی نمیخواهد امروز را که به تقویم تبعید شده است نجات دهد. +امضا: امروزهای ابـــــــــــدی... |
|