X
تبلیغات
امــــــــــــروزهــــــای ابــــدی...

نیلوفر مرداب

سلام

بعد از مدت ها اومدم به جایی که خیلی دوستش دارم....کامنت های کسایی رو خوندم که یک سال باهاشون زندگی کردم....

نمیدونید چقد دلم گرفت وقتی دیدم هدیه منو دوست نامردش خطاب کرده

یا کامنت زارارو وقتی دیدم چقد دلم لرزید

یا وقتی فهمیدم خیلی از وبلاگا مهر تعطیل خورده روش...بهاره 5حرفی....ماه نقره ای...

خلاصه اینکه خیلی از دنیای شما عقب موندم این مدت نیومدم از همه چیز دور شدم شاید حالم بهتر شه اما نشد...

الان اومدم بگم کسی مایل هست نویسنده ی وبلاگ من باشه؟ چون روش حساسیت زیادی دارم کسی که میخواد ترجیحا خودش وبلاگ داشته باشه و سبک نوشتنش هم به من نزدیک باشه :)

+ تاريخ سه شنبه نوزدهم شهریور 1392ساعت 19:46 نويسنده نیلوفر |

" آدم رویایی خاکستر رویاهای گذشته اش را بی خودی پس می زند ، به این امید که در میانشان

حداقل جرقه ایی کوچک پیدا کرده و فوتش کند تا دوباره جان بگیرد ...

تا این آتش احیاء شده ،قلب سرمازده ی او را گرم کند .. و همه ی آنهایی که برایش عزیز بودند برگردند .."

شب های روشن ــ فیودر داستایوفسکی

 

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم مرداد 1392ساعت 12:59 نويسنده نیلوفر |

سکوت و صبوری م را به حسابِ ضعف و بی کسی ام نگذار
دلم به چیزهایی پای بند است
که تو یادت نمی آید...!

خاطراتمان را که مرور میکنم،
تنها به یاد هیچ هایی می افتم
که در هر دیدار از تو هدیه گرفتم،
همه را جمع کرده ام در کوله پشتی ام
انگار،
سنگین وزن ترین آدم این شهرم
با کوله بار بزرگی از هیچ...

بیا خودمان را بیش از این گول نزنیم وقتی قرار نیست که من در زندگی‌ات پیدا شوم... دیگر چه نیازیست به چشم گذاشتن تو؟ چشم‌هایت را باز کن زیبا... لااقل بگذار آن غریبه با نگاه تو پیدا شود .آینده را ورق بزن....

سالهاست عبور کرده ام از خویش... یادم بخیر...

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392ساعت 19:39 نويسنده نیلوفر |
هدیـــــــــــــــــــــــــــــــــه؟باز من حواسم به شما نبود وبلاگتو حذف کردی؟

عصباینم میکنی!باید به من میگفتی یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ تاريخ جمعه سوم خرداد 1392ساعت 14:38 نويسنده نیلوفر |

من دختری را می شناسم که 21 سال بیشتر عمر نکرد و در اوج 21 سالگی متوقف شد، سپس من بدنیا آمدم. حالا من هم 21 سال دارم!و گاه من هوس می کنم که دست او را بگیرم و به زندگی بیاورم، ... اما او در این دنیا غریب است، غریبه است! دوران او گذشته است، و انگار قرنها گذشته است، و موزه ای هم برای دخترهای 21 ساله ساخته نشده که او را بدانجا بسپارم!
وقتی نفس های عشق پنج ساله اش به پسرک با آن چشمان کهربایی به شماره افتاد

وقتی پاهای بیست و چندروزه گی اش لغزید و در چشمان غریبه ای نگاه کرد که هیچ شباهتی به آن چشم های کهربایی نداشت

وقتی که آسمان مثل فرش کهنه کثیف شد،
وقتی که روزها مثل بال مگس سبک و خنده دار بودند،

همان وقت دختر سر جا خشکش زد و دنیا دور خودش چرخید و تاب خورد و تاب خورد تا از او فاصله گرفت... و حال حتی دیگر من هم نمی توانم او را به دنیا نزدیک کنم، او که در بیست ویک سالگی در اوج عاشقی، درست پیش از ازدواجش به گریه نشست و تا دم خودسوزی گریست و او در تنهایی حرف زدن را فراموش کرد، و هنوز هم که هنوز است، ساکت است! و من دیگر حتی مطمئن نیستم که زنده باشد...

سپس من بدنیا آمدم، به دنبال آن زن که هرگز ورای 21 سالگی را ندید ... من در جشن زاد خودم در 21 سالگی می اندیشم که اگر سرمای ناباوری ها و بی اعتمادی ها در جانش رخنه نمی کرد، او یخ نمی زد، منجمد نمی شد و شاید خنده هایش پخته می شد و زیبا می شد و مثل خنده های یک زن جا افتاده طناز می شد، شاید بلوغ می یافت و حالا شادی را به اطمینان بلوغ گره می زد و گامهایش حرکت او را روی آینده اش جلومی برد، و زیر وحشت لحظه ها متوقف نمی شد. شاید من و او حالا می توانستیم سن هایمان را به هم گره بزنیم و جشن تولد 42 سالگی را بگیریم!
ولی اینطور نیست، و نشد!

من نمی خواهم با انجماد زنی که از امسال، هر سال یک سال از من کوچکتر می شود زندگی کنم، می خواهم که به او نزدیک شوم ... با او روبرو شوم...او را ببینم ... او را مثل حرم غبارروبی کنم و بشناسم، سرم را روی سینه اش بگذارم و ضربه شعرهایش را بشنوم، وطنین بلند خنده هایش را به گوش هایم بسپارم که در خاطره ام آویزان کند وشاید گاه که خیلی خوشحالم آنها را در دهانم به نمایش بگذارم.

باید به این سن می رسیدم که شهامت آن را بیابم که بگویم من او را دوست دارم!

دلم برایش تنگ می شود، و دلم می خواهد او زنده می ماند و به زندگی اش ادامه می داد، شلوار و کاپشن لی می پوشید،  سفره عقد می داشت...
دیگر او را پس نمی زنم ... همراه او کم کم آن تصویرها را از وحشت تمیزمی کنم و یک جایی که هنوز درست نمی دانم کجاست، جایشان می دهم! شاید بدهمشان دست شما یک کاری باهاش بکنید...

من می خواهم او را از گذشته بیرون بکشم، زیر پایم بگذارم و قدبلندی کنم دلم می خواهد او را از نزدیک ببینم، بغلش کنم و دلداری اش بدهم! اشک های گرمی بریزم که 21 سال آتش زندگی ام را زیرشان گرفته ام!

دلم نمی خواهد آن دختر تا ابد بیست و یک ساله بماند... نمی دانم چه می خواهم، شاید می خواهم بپذیرم که او به دنیا بر نمی گردد، که یک جایی قیچی عظیم کثیفی که زنگار ترور گرفته بود مرا از 21 سالگی ام برید! و من را به دره ای یک قدم مانده به جهنم پرت کرد. و پس از آن هرگز لذتی در آرایش کردن نیافتم، هرگز خودم را زن زیبایی ندیدم، و دیگر لباس تنم را به نمایش نمی گذاشت، بلکه همیشه فقط آن را می پوشاند. لذت های من را دزدیدند و کشتند و یک جایی گم و گور کردند و صفحه حوادث هیچ روزنامه ای هم خبرش را ننوشت... حالا وقتش رسیده – حالا که 21 سال از عبور کوه های یخ که نسل دایناسور ها را منقرض کرد می گذرد - من می خواهم شعرهای دخترجوان را ازش بگیرم، خنده هایش را بخاطرم بسپارم، و خودش را در مقبره باآبرویی دفن کنم.
هیچکس دیگر نمی توانست او را مدفون کند، جز من! من هرگز توانش را نداشتم... او همیشه بزرگتر از من بود ... و حالا امروز من 21 سال دارم.اما از وقتی پاهای بیست و چند روزه گی ام لغزید و عشق کهربایی ام کدر شد مردم!

 

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 9:21 نويسنده نیلوفر |

زن است دیگر

جوری عاشق می شود که حس میکنی هیچ گاه از کنارت نمی رود

اما وقتی می شکند

جوری می رود که حس میکنی هیچ گاه عاشقت نبوده

+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 18:15 نويسنده نیلوفر |

 خداحافظی بوق و کرنا نمی خواهد
خداحافظی دلیل
بحث
یادگاری
بوسه
نفرین
گریه
...
خداحافظی واژه نمی خواهد

خداحافظی یعنی
در را باز کنی
و چنان کم شوی از این هیاهو

که شک کنند به چشم هایشان
به خاطره هایشان
به عقلشان
و سوال برشان دارد
که به خوابی دیده اند تو را تنها!؟
یا توی سکانسی از فیلمی فراموش شده

خداحافظی یعنی
زمان را به دقیقه ای پیش از ابتدای آشنایی ببری
و دستِ آشنایی ات را پیش از دراز کردن
در جیب هایت فرو کنی
و رد شوی از کنار این سلام خانمان سوز

خداحافظی
خداحافظ نمی خواهد....

+ مرا ببخش اگر خانه ام برای دو نفر کوچک بود.خدا....

+ تاريخ دوشنبه دوازدهم فروردین 1392ساعت 14:57 نويسنده نیلوفر |
فراموش می شوم

راحت تر از ردپایی بر برف

که زیر برفی تازه دفن می شود

راحت تر از خاطره ی عطر گیجی در هوا

که با رهگذری تازه از کنارت رد می شود

و راحت تر از آنکه فکر کنی فراموش می شوم

  و چقدر دروغ گفتن در پاییز راحت است !

وقتی یادت نمی آید کدام یکشنبه عاشق ترین زن دنیا بودم

و کدام یکشنبه پیراهنت آنقدر آبی بود

یادت نمی آید

  و سال هاست کنار همین شعر ایستاده ام

و هی به ساعتی نگاه می کنم که عقربه هایش درست روی شش از کار افتاده اند

اینجا کجاست ؟

کدام روزِ کدام سال است ؟

من کی ام ؟

من حتی نام خودم را فراموش کرده ام

می ترسم یکی بیاید و با اولین اسمی که صدا می زند لیلا شوم

می ترسم پیراهن آبی پوشیده باشد

و یادش نباشد دیگر « چنانکه افتد و دانی » برای من دیر است

و آنوقت با عریانی پیرم چه خواهی کرد ؟

اگر فراموش کرده باشی

 قرارهایمان را فراموش کرده ایم .

+انقدر راحت رفت که انگار نه انگار من وجود داشتم...هیچ وقت...هیچ جا...و از حافظه ات پاک میشوم برای همیشه!

+ تاريخ دوشنبه پنجم فروردین 1392ساعت 23:31 نويسنده نیلوفر |

هر روز حوالی ساعت دو

در همین خیابان

همین گوشه , کنار همین جدول ,کنار همین درخت ,کنار همین دکه روزنامه فروشی

یک خاطره می میرد

تو می بینی

از میان عابران این خیابان

یک خاطره کم می شود

از حافظه خیابان

از سایه درخت

و در هیچ روزنامه ای نوشته نمی شود...

می ترسی از سالها گذر از این فراموشی بلند

چادر مادر را محکم میگیری

گوشه ای از تاریکی که در آن پیچیده ای...

می ترسم از این که گم شوم در این خیابان

میان خاطرات گذشته ای که گذشت

در میان این عبور و

دیگر مرور نشوم

مثل تمام عابران

دیگر گذر نخواهند کرد از این خیابان مبتلا به آلزایمر

که مسری ست این درد

این ترس

ترس از گذشته ای هر روز از این خیابان گذر می کند و

هیچ کس نمی پرسد

هیچ کس نمی فهمد

به کجا می روند این خاطرات سرگردان

از دور از دورتر

و هیچ کس عقب را نگاه نمی کند

که بپرسد : اسم این خیابان چیست...

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 14:41 نويسنده نیلوفر |
اسفند که رسید باورم شد تنها چیزی که یک لحظه هم درنگ ندارد و بی خیال از غم و شادیِ من و تو می گذرد...زمان است

اسفند همیشه تلنگریست برای من که نمی دانم چرا هر سال هزار تصمیم میگیرم که آدم دیگری شوم و  نمی دانم این آدمِ دیگر باید چه کند که در اسفند سال بعد سرش را بالا بگیرد و از این عبور شتابزده زمان پریشان نباشد...

شاید زیاد سخت میگیرم

من نه دلی را شکستم و نه لحظه ای از دلم غافل شدم....ولی اسفند...؟

دل به دریا بزن و با خودت روراست باش...و به قلب هایی که شاید...شاید....

امان ازین شاید ها که نمیدانم که چرا درست در اواسط هرسال دلم را میلرزاند  و مجبورم می کند سعی کنم سال دیگر...

اسفند دیگر شایدی نباشد و دلم آرام تر باشد از همه اسفند هایی که رفته  و هیچ گاه باز نمیگردد.

+این اسفند هم دود می شود مقابل چشمان نیمه باز زندگی ام!

+ تاريخ شنبه نوزدهم اسفند 1391ساعت 20:17 نويسنده نیلوفر |
شبی که برای اولین بار تو رو دیدم رو به روی آینه ایستادم

فکر میکردم ما کاملا شبیه هم هستیم

طرز نگاه کردنمون

یا دودو زدن چشم هامون

یا  پلک زدن هامون وقتی نفس میکشیم

یا وقتی در عین تردید اعتماد به نفس رو موقع حرف زدن با دیگران بازی میکنیم

ما خیلی شبیه هم هستیم

فکر میکنم خیلی راحت میتونستم خودمو به تو تبدیل کنم

تو اینطور فکر نمیکنی؟؟؟

حالا که بعد از مدت ها فکر میکنم به نظرم میاد چقدر ملال انگیز بوده

وچقدر دلم برای اون ملال تنگ شده

شاید هیچ وقت اون برای من واقعی نبود

اما رنجی که از هم بردیم واقعی بود.

سکوت کردن....در انزوا به سربردن...و دوباره سکوت کردن!

 


برچسب‌ها:
پرسه در مه
+ تاريخ چهارشنبه نهم اسفند 1391ساعت 21:56 نويسنده نیلوفر |

از تو که حرف میزنم، همه ی فعل هایم ماضی است

حتی ماضی بعید، ماضی خیلی خیلی بعــــــــــــید

                      کمی نزدیک تر بنشین

دلم برای یک حــــــــــــــــال ســـــــــــــــــاده تنگ شده است

+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391ساعت 19:27 نويسنده نیلوفر |